پنجم سپتامبر ۱۹۶۷، گابریل گارسیا مارکز در دانشگاه ملی مهندسی پرو رودرروی ماریو بارگاس یوسا مینشیند تا به پرسشهای نکتهسنجانهی او پاسخهای غریزی بدهد. در این هنگام یوسا اختر تابناک رمان امریکای لاتین است و بهتازگی هم جایزهی رومولو گایگوس را به خانه آورده. ستارهی بخت مارکز نیز درخششی شگفتانگیز را آغاز کرده و از چند ماه پیش و با انتشار صد سال تنهایی روزبهروز بر شهرتش افزوده میشود. این دو به رغم چند ماه نامهنگاری بسیار دوستانه، اولینبار چند هفته پیش از این یکدیگر را دیدهاند.
به قول خوئان گابریل باسکس «در سال ۱۹۶۷، جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند.» در دورانی که هنوز لفظ «رئالیسم جادویی» اختراع نشده، مارکز میکوشد با روایت زندگی خود، وقایع شگرف رمانش را رمزگشایی کند و واقعگرایی آنها را به اثبات برساند، واقعگرایی خیالی آمریکای لاتین که برآمده از زیست روزمرهی مردم این قاره است و همهی نویسندگان در آن مشترکاند، مگر بورخس. او تخیل بورخس را آمریکای لاتینی نمیداند و آثار او را اگرچه استادانه اما یکسره پوچ توصیف میکند. یوسا هم دم به دم او میدهد و شخصیت بورخس را مرتجع میخواند.
گفتوگو در دو نشست انجام شده و حول نگاه مارکز به رمان میگردد: آبشخورهای داستانی او، نگاهش به مسئولیت اجتماعی نویسنده، کتابهای الهامبخشش و غیره. دربارهی مسئولیت اجتماعی، نگاهش را با نقلی از خود یوسا توضیح میدهد: «تو به این نتیجه رسیده بودی که ما رماننویسها کرکسهایی هستیم که از لاشهی گندیدهی اجتماع تغذیه میکنیم.»
گفتوگوها حاکی از دوستی عمیق و آشکار دو نویسنده است. یوسا فروتنانه میدان را برای دوست خود باز میکند و احترام مارکز نسبت به یوسا مشهود است. با اینحال، میانهی این دو دوست که روزگاری بنا بود رمانی مشترک بنویسند، هشت سال و نیم بعد شکراب شد. یکی از افزودههای جالب کتاب هم گفتوگویی است با یوسا پس از مرگ مارکز. کتاب بخشهای دیگری هم دارد، از جمله دو گفتوگوی کوتاه با مارکز و خاطرهی چند نفر از حاضران گفتوگو.
کتاب با نثر شیوای لیلا مینایی، مستقیماً از اسپانیایی، ترجمه شده و مثل باقی کتابهای نشر فنجان در نهایت آراستگی و حسن سلیقه به چاپ رسیده است.
منبع: رسانهی کتاب «کاغذ» t.me/kaaghaz